گنج

شمارهٔ ۱۲۴

خاک درت به مژگان خوش آنکه رُفته باشمدر زیر سر نهاده خشتی و خفته باشم
خاص تو کرده ام دل کاوش کنش بمژگاندراین خرابه گنجی شاید نهفته باشم
عشق تو کردم اظهار شد رنجه طبع اغیارکی می توانم انکار حرفی که گفته باشم
صد گل درین گلستان بشکفت و جور گلچینگو یک دو روز بگذار منهم شکفته باشم
بر من طبیب پنهان بستند بس رقیبانمن هم بود کز ایشان حرفی نهفته باشم