شمارهٔ ۱۲۵
به این خوشم که ز دردت به دیده خواب ندارمولی دریغ که دردم فزون و تاب ندارم
رسیده ضعف بجائی مرا که از من خستهتو حال پرسی و من طاقت جواب ندارم
نیم غمین که فتادم ز پا غمم همه اینستکه می روی تو و من قوت شتاب ندارم
زپا فتادگی خود طبیب ازین همه نالمکه رفت محمل و من پای در رکاب ندارم