شمارهٔ ۱۳۳
از سر کوی تو دردا که من دلنگرانبایدم رخت سفر بست بکام دگران
بس فرو مانده ام ای خضر خدا را مددیکاروان رفته و وامانده ام از همسفران
خود گرفتم که میسر شودم دولت وصلچه توان کرد بمحرومی حسرت نگران
در دیاری که ملک خود ستم آغاز کنددادخواهان بکه نالند زبیدادگران؟
بلبل و گل نه اگر جرعه کش یک جامندآن چرا نعره زنان آید و این جامه دران