گنج

شمارهٔ ۹۹

سر منزل سلمی که منم دل نگرانشاز رشگ نخواهم که بیابند نشانش
شوخی که منم زخمی تیری ز کمانشفتراک ز مرغان حرم گشته گرانش
بودیم بره منتظرش عمری و غافلبگذشت و دریغا نگرفتیم عنانش
آن چشم که یکبار برویم نگشودیبینم بچه سان بر رخ غیری نگرانش
آن گوش که یکبار ندادی بفغانمتا چند توان داد بحرف دگرانش
از عشوه پیداش بیابند حریفانکن ذوق که یابم ز نظرهای نهانش
مخصوص منش هست نهان لطفی و ایکاشاغیار ندانند بمن لطف نهانش
در باغ جهان نیست نهالی که نباشدبا نخل برومند تو پیوند نهانش
آواره از آن بادیه ام من که فتادستچون ریگ روان بر سر هم تشنه لبانش
خوش باش که رفته است طبیب آنقدر ازخویشکز دل نرسد حرف شکایت بزبانش