گنج

شمارهٔ ۹۸

به من آن بی‌وفا یارب که بادا خاطر شادشنمی‌دانم تغافل می‌کند یا رفتم از یادش
خدا داند که مرغ بی‌پر و دل را چه پیش آیدکه صیادش گرفت و نیم بسمل کرد و سر دادش
نشد چون دل خموش از ناله در بزم تو دانستمکه بلبل در چمن از بیم هجرانست فریادش
نمردم گر ز هجر امشب مرنج از من که جان دادنبود دشوار صیدی را که بر سر نیست صیادش
شکستی چون دل ما را به تعمیرش چه می‌کوشیکه چون این خانه ویران گشت نتوان کرد آبادش
طبیب از بس که می‌خندد به بخت خویش می‌ترسمبرد این خنده آخر گریه دلتنگی از یادش