گنج

شمارهٔ ۳۸

چو بگذری به تل عاشقان دکانی هستدر آن دکان چو نکو بنگری جوانی هست
یکی جوان که زآوازه نکوئی اونهی چو گوش بهر کوچه داستانی هست
گمان مکن که چو آن عارض و چو آن قامتگلی بباغی و سروی ببوستانی هست
پس از سلام که این شیوه بشیرانستزمین ببوس و بیان کن گرت بیانی هست
تو بی زبانی ما را حریف حرف نه ایبداد من برس ای شوخ تا زبانی هست
که از «کلیم » سخن سنج این ترانه عشقمیانه من و آن بیوفا نشانی هست
طبیب خسته گراز خویش میروی وقتستهنوز در تن زار تو نیم جانی هست