شمارهٔ ۳۷
رفت حسن تو و عشقت بدل من باقیسترونق افتاده از آن گلشن و گلخن باقیست
از فراق تو از آن روی ننالم که هنوزشربت وصل ترا وقت چشیدن باقیست
مردم دیده ام از حسرت رویت بازستخانه با خاک برابر شد و روزن باقیست
زندگی بار سفر بست و هوس بازبجاستکاروان رفت ازین منزل و برزن باقیست
رمقی نیست بتن بسمل ما را که هماندر دلش حسرت در خاک تپیدن باقیست
از زبان گرچه فتادم، خبرم بازمگیرتاب گفتار نه و ذوق شنیدن باقیست
کی شوم از تو تسلی به نگاهی هیهاتحسرت روی توام تا دم مردن باقیست
میوه باغ تو شد قسمت اغیار و مراهوس میوه ای از باغ تو چیدن باقیست
میبرد بخت بمیخانه ام امروز طبیبکه نه ساقی نه قدح نه می روشن باقیست