شمارهٔ ۱۶۲
کردیم شبی روز غریبانه بدامیالمنته لله که رسیدیم بکامی
شاها نکشم باده که همت نپسنددمن سر خوش و یاران همه حسرتکش جامی
کردی چون شهیدم مکن آغشته بخونمدامن، که حریفان نشناسد کدامی
بر چهره مکن طره پریشان که بخوبیچون ماه فروزان همه دانند تمامی
داند اثر ناله ما آنکه شنیدستنالیدن مرغی که فتادست بدامی
بر خرمن گردون بزدی آتشی از آهباز ای جگر سوخته پیداست که خامی
ما خود چه شکاریم که در کوی تو باشدمرغان حرم را هوس گوشه دامی
از آمدنت میروم از خود، مگر از دوستای مرغ همایون بمنت هست پیامی
نشناختی ای خواجه مرا قدر درین شهرشایسته تر از من نتوان یافت غلامی
جان بر کف دست است طبیب از پی مژدهآن کیست که آرد سویش از دوست پیامی