شمارهٔ ۱۶۳
مشکل که دهد دست مرا با تو وصالیتو نخل برومندی ومن خشگ نهالی
ما را که بجز دست تهی نیست بضاعتاندیشه وصل تو؟ تمنای محالی!
آن نیست که پیوسته کنم وصل تمناگر ماه بماهی بود و سال بسالی
جانکاه تر از هجر تو نومیدی وصلستای کاش که میداشتم امید وصالی
از جلوه شوخی دهدم یاد و خروشمبینم چو درین دشت خرامنده غزالی
کامی که مرا از دو جهانست سه چیزستکنجی و حریفی دو سه و صحبت حالی
از خامه فشانی طبیب اینهمه گوهر!این کلک گهربار مبیناد زوالی