گنج

شمارهٔ ۵۸

از دیده ام فکندی وهنگام آن نبودکردی جدائی از من و شرط آنچنان نبود
ما را شبی بکوی تو ماندن گمان نبودچندان گمان بحوصله آسمان نبود
کشتی نهانم و بتو ترسم گمان برندبر دامن تو کاش زخونم نشان نبود
خوابت ربوده بود خیال کسی؟ که دوشمی گفتمت فسانه و گوشت بر آن نبود
کم کن جدا که دوش بمحفل ز خوی توبس شکوه ها که بود مرا و زبان نبود
در دم نهفته بود دریغا ببزم وصلکاین بر زبان هیچکسم ترجمان نبود
اشکم بدیده سوخت دریغا زتاب دلای کاش رهزنی پی این کاروان نبود
شد قسمتم طبیب چو وصلش، اجل رسیدصد حیف زندگانی ما جاودان نبود