گنج

شمارهٔ ۴۸

قافیه: لبرود۷ بیت
گله‌ام از تو مپندار که از دل برودبر دلم از تو غباریست که مشکل برود
چند دل از پی اندیشه باطل برودجای رحمست بر آنکس که پی دل برود
خلق را بیم هلاکست ومرا غم که مبادنشود کشتی من غرق و بساحل برود
چشم مجنون بره لیلی و ترسم نکندساربان ره غلط و ناقه بمنزل برود
از سر لطف بدلجوئی ما آئی بازگر بدانی ز عتاب تو چه بر دل برود
بیگنه یار مرا کشت وندانست دریغکه مکافات چها بر سر قاتل برود
هر زمان باده از آن میدهدم باز طبیبکه شوم بی‌خبر از خویش و ز محفل برود