شمارهٔ ۹۰
قسمتم گرمی بازار نگردد هرگزکس خریدار من زار نگردد هرگز
ای خوش آن می که چو هشیار کشد ز آن گرددآنچنان مست که هشیار نگردد هرگز
من و آن گوهر ارزنده که پیرامن آنبس گرانست خریدار نگردد هرگز
ای خوش آن دام که اندیشه آزادی آندر دل مرغ گرفتار نگردد هرگز
غیر یاری که مرا بازستاند از منبه که با من دگری یار نگردد هرگز
گو میندیش زمن خصم که بخت سیهمپاسبانیست که بیدار نگردد هرگز
فاش شد راز دل افسوس ز غمازی اشگمدعی محرم اسرار نگردد هرگز
از شکر خنده طبیب آنکه نمک ریخت به دلمرهم سینه افگار نگردد هرگز