شمارهٔ ۱۰۹
رحمی، رحمی که از کنارمرفتی تو و کشت انتظارم
هر چند که تیره روزگارمصد شکر پسند طبع یارم
هر دم بهوای تیغش از جیبچون شمع سر دگر برآرم
از سوختنم گزیر نبوددر گلشن روزگار خارم
چون غنچه چیده نیست هرگزپروای خزان غم بهارم
در بستر غم شب جدائیمی نالم و همدمی ندارم
زحمت ندهم بچاره سازانکز چاره گذشته است کارم
شد آب و زدیده ام روان شداز آتش عشق جسم زارم
گیرم که طبیب دوست بخشداز کرده خویش شرمسارم