شمارهٔ ۷۷
نه همین زآتش عشقت دل ما میسوزدهرکه را هست دلی، سوخته یا میسوزد
خاک این بادیه بین کز قدم گرمروانبس که گرم است در او پای صبا میسوزد
آتش ناله ما بس که جهان را افروختهرکه را مینگری زآتش ما میسوزد
محفل امشب ز فروغ رخ ساقی گرم استگل جدا، باده جدا، شمع جدا میسوزد
خضر اگر غوطه به سرچشمه حیوان دهدمبس که دلسوختهام آب بقا میسوزد
سایه داغ جنون تا به سرم افتادستگر کند سایه به من بال هما میسوزد
گشته با غیر چرا گرم سخن یار، طبیبگرنه از آتش می شرم و حیا میسوزد