گنج

شمارهٔ ۱۱۱

ز هجرانت سخن هرشب که با دل در میان دارمز سوز عشق همچون شمع آتش بر زبان دارم
به سان بلبل تصویر عمری شد که از حسرتنه پروا از گرفتاری نه ذوق آشیان دارم
به محنت مبتلا گشتم در آغاز جوانی‌هابهاری چون گل رعنا در آغوش خزان دارم
ندارم همچو گل دلتنگیی از بهر مشت زربه کف همچون صدف گوهر برای دیگران دارم
طبیب از بس دلم آزرده است از چشم میگونیبه خون آغشته مژگانی چو شاخ ارغوان دارم