گنج

شمارهٔ ۱۱۲

بی‌تو خود را بس که از تاب و توان انداختمبار هستی بود بر دوشم گران، انداختم
هر نهالی از فغانم گشت نخل ماتمیدر گلستانی که طرح آشیان انداختم
رهروان عشق را داغ از سرشگ افتاده بودشوری از اشگم میان کاروان انداختم
دامن موج خطر باشد مرا ساحل طبیبکشتی خود را به بحر بیکران انداختم