گنج

شمارهٔ ۸۵

تا به دلجویی من لعل تو خندان نشودخاطرم جمع از آن زلف پریشان نشود
افتد از آب چو گوهر ز صفا می افتدجای رحمست بر آن دیده که گریان نشود
آنکه از محنت هجر تو مرا گریان کرددارم امید که از وصل تو خندان نشود
خاکبازی برهت نیست مسلم بکسیکه بخاک از ستم عشق تو یکسان نشود
نیست بخشش هنر مرد سخاپیشه طبیبکرم آنست که شرمنده احسان نشود