گنج

شمارهٔ ۸۴

می‌رود از خویش دل چون دیده حیران می‌شودای خوش آن عاشق که محو روی جانان می‌شود
دور از انصافست کز بهر دعا برداشتنآشنا دستی که با چاک گریبان می‌شود
از شکفتن می‌رود بر باد گل‌های چمنگریه می‌آید مرا بر هرکه خندان می‌شود
در جهان بخت سیه روشندلان را لازمستتیره چون گردید شب اختر نمایان می‌شود
ابر می‌گردد سفید از ریزش باران طبیبخانه دل با صفا از چشم گریان می‌شود