گنج

شمارهٔ ۲۰

قافیه: انافتادهاست۵ بیت
تا به من از ناز ساقی سرگران افتاده استهمچو شمع محفلم آتش به جان افتاده است
خواهش دنیا دگر در دل نمی‌گنجد مراداغ آنجا کاروان در کاروان افتاده است
دل جدا از حلقه زلفش نمی‌گیرد قرارهمچو آن مرغی که دور از آشیان افتاده است
تا به سیر گلستان برخاست آن رشک بهارگل ز بی‌قدری ز چشم باغبان افتاده است
از طبیب خسته گر احوال پرسندت بگویدیدمش در بستر غم ناتوان افتاده است