شمارهٔ ۴۶
از تو چون هر نفسم بر فلک افغان نرسدکه به دادم نرسی تا به لبم جان نرسد
هر چه در عرصه هستی است به پایان برسدجز شب تیره هجران که به پایان نرسد
نیست یک شب که مرا اشک جهانپیما نیستنیست یک شب که مرا ناله به کیوان نرسد
ای که در طرف چمن گل به گریبان داریاز گلت کاش زیانی به گریبان نرسد
هوس بوسهای از چشمه نوشی دارمکه به جانبخشی آن چشمه حیوان نرسد
من که باک از خطرم نیست از آن میترسمکه به ساحل رسدم کشتی و طوفان نرسد
هر که غلتید ازین غمزه به خون، میداندکه خدنگی به جگر کاوی مژگان نرسد
رسد این تازه غزل کاش به مشتاق طبیبوای بر آن سخنی کو به سخندان نرسد