گنج

شمارهٔ ۱۸

ما را دگر ز یار، تَمَنّا نمانده‌استچون طاقتِ تغافلِ بی‌جا نمانده‌است
دوران نِگَر که ساغرِ عیشم دَهَد کنونکافتاده‌است شیشه و صهبا نمانده‌است
در راهِ عشق بس که به پایِ دلم شکستخاری، دگر، به دامنِ صحرا نمانده‌است
گِرْیَم اگر به طَرْفِ چَمَن، جایِ گِریه استکان گل که بود بهرِ تماشا نمانده‌است
دست از شکستِ شیشه‌یِ ما گو بدار چرخسنگی، دگر، به دامنِ صحرا نمانده‌است
زان در به عیش بسته که غم بس که در دلمپهلویِ هم نشسته، دگر، جا نمانده‌است
تا کی «طبیب»، رنج کَشَد در عِلاجِ من؟چون دیگرم، امیدِ مداوا نمانده‌است