شمارهٔ ۶۷
گریه نتوانست غم را از دل بیتاب بردکی تواند کوه را از جای خود سیلاب برد
از غمت ای گوهر نایاب در بحر وجودسر فرو هر کس به جیب خویش چون گرداب برد
باده عشرت نمی نوشد ز جام آفتابهر که از پیمانه دل لذت خوناب برد
می توان برد از ریاضت در حریم وصل راهرشته در آغوش گوهر ره زپیچ و تاب برد
بی تو در گلشن فغانم بسکه با غم آشناستشبنم بیدار را در بستر گل خواب برد
دشمنان را دل مگر سوزد بحال من طبیبروزگار آخر مرا از خاطر احباب برد