شمارهٔ ۳۱
رفتم و برگشتنم دیگر بکوی یار نیسترفتنم از کوی او این بار چون هر بار نیست
گر روم کمتر بکویش به که در کویش مراباعث خواری بجز آمد شد بسیار نیست
ریخت از گلبن گل و افغان که ما را باغبانرخصت نظاره داد اکنون که گل دربار نیست
مشت خاکی کز پس عهدی فشاندی بر سرممی شناسم ای صبا، از آستان یار نیست
ای خوش آن شوقی که هر کس حلقه ای بر در زنددرگمان افتم که آمد یار و دانم یار نیست
آه ازین حسرت که از بیداد درد دل طبیبشکوه ها دارم نهان و جرأت اظهار نیست