گنج

شمارهٔ ۳۰

هر دم بگوشه ای ز خیالت وطن گرفتعشق تو اختیار دل از دست من گرفت
گفتم ز سیر باغ گشاید مگر دلمگل بی تو خوش نبود دلم در چمن گرفت
در بزم روزگار بسان سبوی میباید بهر دو دست سر خویشتن گرفت
دوری زمردمان نه همین شرط عزلتستباید ز خود کناره درین انجمن گرفت
از سوز عشق نیست مرا شکوه ای طبیبدل همچو شمع، کام خود، از سوختن گرفت