شمارهٔ ۶۹
گو روزگار هرچه تواند به ما کندما و تو را مباد که از هم جدا کند
مرغ شکسته بالم و صیاد بیوفاترسم به این بهانه ز دامم رها کند
آزار ما بسست، که خود را بخون کشدکاوش کسی که با دل مجروح ما کند
گستاخ می وزد بحریم چمن رواستگر عندلیب شکوه زباد صبا کند
در هجر اگر طبیب شبی روز کرده ایدانی شب فراق به روزم چهها کند