گنج

شمارهٔ ۴۰

ما وشکن دامی و فریاد و دگر هیچفریاد زبی رحمی صیاد و دگر هیچ
صیاد جفا پیشه اسیران قفس راایکاش دهد رخصت فریاد و دگر هیچ
در خلوت دل پرده نشین نیست بجز توآسوده در ین پرده پریزاد و دگر هیچ
از خاطر مجنون مطلب جز غم لیلیشیرین بود اندیشه فرهاد و دگر هیچ
غم ماند و دل از جلوه حسن تو ز جا رفتاین سیل برد خانه ز بنیاد و دگر هیچ
ای آنکه ز خونین جگرانت خبری نیستتا کی کنی از بلهوسان یاد و دگر هیچ
زان گه که طبیب انجمن افروز نشاطستمائیم و همین خاطر ناشاد و دگر هیچ