شمارهٔ ۴۱
به گلشنی که ز رویت نقاب میافتدز چشم شبنم او آفتاب میافتد
به حشر دیدهٔ بیاشک را بهایی نیستگهر ز قدر فتد چون ز آب میافتد
فریب وعدهات آبی نزد بر آتش دلچو تشنهای که به دام سراب میافتد
به غیر گلشن کویت طبیب راه بخستاگر بخلد رود در عذاب میافتد