گنج

شمارهٔ ۸۸

قسمتم کاش به آن کوی کشد دیگر بارکه از آن مرحله من دل‌نگران بستم بار
به تو محتاج چنانم که فقیری به درمبه تو مشتاق چنانم که غریقی به کنار
بی‌تو بر سینه زنم هرچه درین ناحیه سنگبی‌تو بر دل شکنم هرچه درین باد به خار
همه در وصل و ندانم به که نالم از هجرهمه سرمست و ندانم به که گویم ز خمار
من و از عشق صبوری به چه تاب و چه توانمن و از کوی تو دوری به چه صبر و چه قرار
با گدایی تو از خواجگی‌ام باشد ننگبا غلامی تو از خسروی‌ام باشد عار
بوی زلفین توام به بود از نافهٔ چینخاک نعلین توام به بود از مشک تتار
صفت عشق ندانی تو که عاشق نشدیحال بیمار ندانی چو نگشتی بیمار
گرچه تیغم بزند فرق من و مقدم دوستگرچه زارم بکشد دست من و دامن یار
نبود دوست اگر از دوست برآید بخروشنبود یار گر از یار برآرد زنهار
به فروماندگی‌ام کیست کند مرحمتیکاروان رفته و افتاده مرا در گل بار
به خدنگم زد و افگند و به تفراک نبستشهسواری که در این بادیه می‌کرد شکار
رفته‌ای ای که به منزل، خبری بازبگیرواپسی را که درین بادیه ماند از رفتار
از زلالی که به من می‌دهد امروز چه سودکه ز بس سوخت مرا تشنه‌لبی جان فگار
عجبی نیست ازین سینهٔ سوزان طبیبکه پس از مرگ گیاهیش نروید ز مزار