شمارهٔ ۲
درماندگی خود به که گوییم خدا راسلطان ندهد گوش به فریاد گدا را
گویند که هر تیرهشبی را سحری هستگویا سحری نیست شب تیرهی ما را
گل در قدمت باد صبا ریزد و ترسمکز برگ گل آسیب رسد آن کف پا را
از شرط وفا نیست چو آزردن عاشقزین بیش مکن خون به دلم شرط وفا را
با حُسن تو حسن دگران را چه نمایش؟کی در بر خورشید بود جلوه سُها را؟
گفتی که چه شد حال طبیب از ستم ماعمریست که در هجر تو جان داد، نگارا