گنج

شمارهٔ ۴۳

برکی نگرم؟ چون بتو دیدن نگذارندوزکی شنوم، کز تو شنیدن نگذارند
ای وای بر آن مرغ گرفتار که در دامپایش بگشایند و پریدن نگذارند
افسوس که از شربت وصل تو رقیباننوشند و باین خسته چشیدن نگذارند
آن لاله که بوی جگر سوخته اش نیستاز تربت ما کاش دمیدن نگذارند
تا کی بره وصل تو بی فایده کوشمما را چو باین کام رسیدن نگذارند
این با که توان گفت که ما را دل غمگینخون گشته و از دیده چکیدن نگذارند
چون خاک شوم از ستم هجر تو ترسمپای تو باین خاک رسیدن نگذارند
آنان که مرا عاشق روی تو نخوانندآن به که مرا روی تو دیدن نگذارند
این رسم قدیمست که در صیدگه عشقبر خاک فتد صید و تپیدن نگذارند
کافیست مرا بوئی از آن سنبل مشکینگیرم گلی از باغ تو چیدن نگذارند
جوئی چه طبیب از خم آن زلف رهائی؟خوش باش کزین دام رهیدن نگذارند