شمارهٔ ۱۴۳
از نفس گرم من عالمی افروختهمی نگرم هر کرا ز آتش من سوخته
داغ غم تو بدل موسم پیری رسیدصبح دمید و هنوز شمع من افروخته
بهر شهانست گنج خاص خودم آنکه هستمخزن صد گوهر این جان غم اندوخته
ماه و ره بندگی، خواجه مزن طعنه امبر قدم این جامه را دست قضا دوخته
عشق در آن وادیم سوخت که از رهروانتو ده خاکستری هر قدم اندوخته
جان اسیران که سوخت باز؟ کز آن صیدگاهآید وآرد نسیم بال و پر سوخته
گو منما رخ بمن حاجت نظاره نیستشوق تو در دیده ام بس نگه اندوخته
خنده ترا و مرا گریه بود خوش، که دادآنکه ترا خنده یاد، گریه ام آموخته
نور محبت طبیب از دل بی غم مجویکی دهدت پرتوی شمع شب افروخته