گنج

شمارهٔ ۱۳۶

جانا در انتظار تو شد روزگار منو آن انتظار هیچ نیاید بکار من
بهر تسلیم بود این بس که آوردگاهی مرا به یاد، فراموشکار من
شاید مرا بیاد تو آرد درین چمنمشت پری که مانده بجا یادگار من
فرخنده طایری ز ریاض محبتمبر خویشتن ببال که کردی شکار من
از ساغر نشاط مده باده ام که نیستجز خون دل طبیب می خوشگوار من