گنج

شمارهٔ ۱۱۵

گذارد کی مرا سودای عشق از جوش بنشینمکه با دل در سخن باشم اگر خاموش بنشینم
زبان انداخت از پا شمع محفل را همان بهترچو شاخ گل درین گلشن سراپا گوش بنشینم
مرا نعل است در آتش ز شوق خاکساری‌هاچو ماه نو اگر با آسمان همدوش بنشینم
طبیب از بزم عشرت سرگران گشتم خوش آن محفلکه نوشم باده از خون دل و خاموش بنشینم