گنج

شمارهٔ ۱۱

مسکینی و غریبی از حدّ، گُذَشْت، ما رابر ما اگر ببخشی، وقت است وقت یارا
چون ریختی به خواری، خونِ مرا به زاریبر تُرْبَتَم گذاری کافی‌ست خون‌بها را
شه خفته و به درگاه، خلقی ز دادخواهانغفلت ز دادخواهی خود چیست پادشا را؟
چون رحمتِ تو گردد افزون ز عذرخواهیهرچند بی‌گناهم، عُذْر آورم خطا را
مَحْمِل‌نشینِ ناقِه، ای ساربان! بگو کیست؟کز ناله می‌چکد خون، در کاروان، دِرا را
از دردِ خود گشایم، کِی لب، برِ مسیحا؟هم درد، تو فِرِسْتی؛ هم تو دَهی دوا را
هرچند ما خَموشیم، ای چرخِ بی‌مروّتحدّی بود ستم را، اندازه‌ای جفا را
بیگانه ز آشنایان، گر گشته‌ام، عجب نیستبسیار آزمودم یارانِ آشنا را
ما و «طبیب» تا چند مخمور در خرابات؟اعطوا لَنَا حیو، یَا أَیُّهَا السُّکَاری