غزلیات
شمارهٔ ۱مکن ایدوست کار من دریابشمارهٔ ۲آن رخ نگر کزومه گردون سپر شکستشمارهٔ ۳برخیز که موسم تماشاستشمارهٔ ۴جانا نظری فرما کز جان رمقی ماندهستشمارهٔ ۵باز مارا هوس خوش پسری افتادستشمارهٔ ۶نز هجر توأم بجان امانی هستشمارهٔ ۷بخوبی هیچکس چون یار ما نیستشمارهٔ ۸بس آه کم ز عشق تو از آسمان گذشتشمارهٔ ۹بیش ازین طاقت هجرانم نیستشمارهٔ ۱۰باز مرا عشق گریبان گرفتشمارهٔ ۱۱بر من ز عشق دوست بنوعی قیامتستشمارهٔ ۱۲این دل که به بند زلف دربستهستشمارهٔ ۱۳عشق تو همچون قضا فرمانرواستشمارهٔ ۱۴بنام ایزد جهان همچون بهشتستشمارهٔ ۱۵هر وقت دلدار مرا با من خطابی دیگر استشمارهٔ ۱۶عشقبازی با چو تو یاری خوشستشمارهٔ ۱۷یک بار که لعل او سخن گفتشمارهٔ ۱۸وصل تو چو عمر جاودانه استشمارهٔ ۱۹خطت تا بر گل از عنبر نوشتهستشمارهٔ ۲۰دل درد تو در میان جان بستستشمارهٔ ۲۱جانا غم فراق تو ما را چنان بسوختشمارهٔ ۲۲امروز بتم بطبع خود نیستشمارهٔ ۲۳عشق را با دل من صد رازستشمارهٔ ۲۴دوش آن صنم ز زانو سر برنمیگرفتشمارهٔ ۲۵امروز چه بودش که ز من روی نهان داشتشمارهٔ ۲۶چه عجب گر دلت زمن بگرفتشمارهٔ ۲۷دل وصالت بشکیبائی یافتشمارهٔ ۲۸عشقت ایدوست مرا همنفسستشمارهٔ ۲۹وای ای دوست که بیوصل تو عیشم خوش نیستشمارهٔ ۳۰بی مه روی تو چشمم همچو ابربهمنستشمارهٔ ۳۱چشمم از گریه دوش ناسودستشمارهٔ ۳۲رخ خوب تو چشم عقل دردوختشمارهٔ ۳۳دگرباره با مات بیگانگیستشمارهٔ ۳۴یکروز اگر زانکه ترا با تو گذارندشمارهٔ ۳۵بی توام کار بر نمیآیدشمارهٔ ۳۶ترا تا زین جفا دل برنگرددشمارهٔ ۳۷برم امشب که آن سروسهی بودشمارهٔ ۳۸چرخ از من قرار من بستدشمارهٔ ۳۹دلم از دیده برون میآیدشمارهٔ ۴۰یار گرد وفا نمیگرددشمارهٔ ۴۱ترسم که وعده های تو عمرم سرآوردشمارهٔ ۴۲چون بهشتست جهان می بایدشمارهٔ ۴۳یکروز بکوی ما آخر گذرت افتدشمارهٔ ۴۴دلم زدرد تو خون شدترا چه غم داردشمارهٔ ۴۵مرا از چون تو یاری میگزیردشمارهٔ ۴۶هیچ کس را هوش عشق تو درسر نشودشمارهٔ ۴۷عشق تو تا دست سوی جان نبردشمارهٔ ۴۸لعل تو در سخن شکر ریزدشمارهٔ ۴۹هر جور که بر عاشق بیسیم توان کردشمارهٔ ۵۰آخر یکی بکوی فلانکس گذر کنیدشمارهٔ ۵۱بهار امسال بس خَوش مینمایدشمارهٔ ۵۲پشتم ز غم فراق خم داردشمارهٔ ۵۳نه چون رخ رنگینت گل در چمنی باشدشمارهٔ ۵۴دل جفا بیش بر نمی تابدشمارهٔ ۵۵زنجیر چو آنزلف پراکنده نباشدشمارهٔ ۵۶تماشا میکنم از دور هرکسی دلبری داردشمارهٔ ۵۷مرا گر چون تو جانانی ببایدشمارهٔ ۵۸دل من زان کسی بیغم نیابدشمارهٔ ۵۹کسیکه بر همه آفاق دوستاری کردشمارهٔ ۶۰نگارم عنبر از مه مینمایدشمارهٔ ۶۱از آه دلم قمر بسوزدشمارهٔ ۶۲روز به آخر رسید و یار نیامدشمارهٔ ۶۳یاری که رخش ماه و قدش سرو روان بودشمارهٔ ۶۴چه کنم دوستی یگانه نماندشمارهٔ ۶۵یاری که بری چو سیم داردشمارهٔ ۶۶غمش در دل تنگ ما مینشیندشمارهٔ ۶۷دل را همه آن ز دست برخیزدشمارهٔ ۶۸جورها کآن شوخ دلبر میکندشمارهٔ ۶۹باز غم تاختن چنان آوردشمارهٔ ۷۰وه که دگرباره عشق دست برآوردشمارهٔ ۷۱آه که امید من بیار نه این بودشمارهٔ ۷۲خه بنام ایزد آنعارض نیکو نگریدشمارهٔ ۷۳هر که زان لعل شکر میخواهدشمارهٔ ۷۴بوئی از بوستان همی آیدشمارهٔ ۷۵هر که او عشق ترا نشناسدشمارهٔ ۷۶بیتو عیشم سخت ناخوش میرودشمارهٔ ۷۷تو گر سرد چندین بگوئی نشایدشمارهٔ ۷۸تا خط تو رخت بیرون میکشدشمارهٔ ۷۹دلبرم تا ز من نهان باشدشمارهٔ ۸۰جز غم او مرا که شاد کندشمارهٔ ۸۱زلف چون از روی یکسو افکندشمارهٔ ۸۲دل چو دم از دلربائی میزندشمارهٔ ۸۳عشقت آتش در آب داند زدشمارهٔ ۸۴غمت جز در دل یکتا نگنجدشمارهٔ ۸۵کارم نه بر مراد دل ریش میرودشمارهٔ ۸۶جور و جفای تو نیک و بد بسر آیدشمارهٔ ۸۷چون رخت مملکت جم نبودشمارهٔ ۸۸ابر نوروز زغم روی جهان میشویدشمارهٔ ۸۹مرا با آن لب شیرین شبی گر خلوتی باشدشمارهٔ ۹۰دلبرم بر من تحکم میکندشمارهٔ ۹۱رو که ز عشق تو جز عنا نفزایدشمارهٔ ۹۲این مرا در جهان نه بس باشدشمارهٔ ۹۳هر کس که بعشق تو کمر بنددشمارهٔ ۹۴هر که جان پیش تو فدا نکندشمارهٔ ۹۵رفت آن کز لبت مرا می بودشمارهٔ ۹۶زلف تو بر عارض تو پایبازی میکندشمارهٔ ۹۷باز دل در غم جان می پیچدشمارهٔ ۹۸هجران تو ای پسر نگویدشمارهٔ ۹۹دورگشت از من آنکه جانم بودشمارهٔ ۱۰۰بی تو کارم همی بسر نشودشمارهٔ ۱۰۱جان من گوئی زتن می بگسلدشمارهٔ ۱۰۲رخ تو طعنه بر ماه فلک زدشمارهٔ ۱۰۳یارم چو سخن گوید از لب شکر افشاندشمارهٔ ۱۰۴یارب ار تو خوش درآئی چون بودشمارهٔ ۱۰۵چگونه عاشقی را جان بماندشمارهٔ ۱۰۶خنک آنکه معشوقه چون تو داردشمارهٔ ۱۰۷باز عشقم کار بلبل میکندشمارهٔ ۱۰۸مرا دلیست نه در خوردِ من، که بستاند؟شمارهٔ ۱۰۹دست من تا چو دهانت باشدشمارهٔ ۱۱۰امشب من و غمگسار تا روزشمارهٔ ۱۱۱ای ترک بیا و چنگ بنوازشمارهٔ ۱۱۲ایدوست خط مشگین بر روی آب منویسشمارهٔ ۱۱۳وصل تو نمی یابم چندانکه همیجویمشمارهٔ ۱۱۴در رخ یار خویشتن خندمشمارهٔ ۱۱۵گفتم از دست عشق جان بردمشمارهٔ ۱۱۶با من ای دوست، ستمگر چو جهانی چه کنم؟شمارهٔ ۱۱۷این خبر داری که من آن نیستمشمارهٔ ۱۱۸طره بخت را بشانه زنمشمارهٔ ۱۱۹آه این منم که بسته عشقی چنین شدمشمارهٔ ۱۲۰من ز جهان دوست ترا داشتمشمارهٔ ۱۲۱بی عارض گلرنگ تو ما خسته خاریمشمارهٔ ۱۲۲برداشتیم دل ز امیدی که داشتیمشمارهٔ ۱۲۳بی تو چونان زغم هجر تو می بگدازمشمارهٔ ۱۲۴آن چیست که من از تو و عشق تو ندیدمشمارهٔ ۱۲۵دست در دامن فلان زدهایمشمارهٔ ۱۲۶خشمت آمد که من ترا گفتمشمارهٔ ۱۲۷خود بخود خواستم اینعشق علی الله چکنمشمارهٔ ۱۲۸یا ز چشمت جفا بیاموزمشمارهٔ ۱۲۹از روی چو خورشیدت هرگه که براندیشمشمارهٔ ۱۳۰هر جور که من ز یار می بینمشمارهٔ ۱۳۱روز و شب در هجر او غم میخورمشمارهٔ ۱۳۲از تو یک بوسه همی درخواهمشمارهٔ ۱۳۳تاکی این فریاد از دست دلمشمارهٔ ۱۳۴ساعتی از عشق تو بی غم نیمشمارهٔ ۱۳۵وای من از دست دل کو نیست در فرمان منشمارهٔ ۱۳۶لحظه آن سنبل از گل وا فکنشمارهٔ ۱۳۷خون شد زفرقت تو دل مهربان منشمارهٔ ۱۳۸برو ای یار دلارام بروشمارهٔ ۱۳۹سخن بی غرض از من بشنوشمارهٔ ۱۴۰ای زگرد ماه مشگ آویختهشمارهٔ ۱۴۱دلم بستان و آنگه عشوه میدهشمارهٔ ۱۴۲رخ برون از پس نقاب مدهشمارهٔ ۱۴۳عشق تو و محنتی ز سر تازهشمارهٔ ۱۴۴چشم من چون بخت تو ناخفته بهشمارهٔ ۱۴۵بامدادان بگاه خواب زدهشمارهٔ ۱۴۶زهی روی تو خار گل نهادهشمارهٔ ۱۴۷اگر رخت از جهان بیرون نهی بهشمارهٔ ۱۴۸زهی زلف تو خم درخم گرفتهشمارهٔ ۱۴۹چه باشد اگر با همه دوستگاریشمارهٔ ۱۵۰توبه که بعد ازین نبرم نام عاشقیشمارهٔ ۱۵۱تو چه ترکی تو چه ترکی که به رخ فرّ هماییشمارهٔ ۱۵۲گر چو تو ترک در ختن بودیشمارهٔ ۱۵۳سر ما نیستت فسانه مگویشمارهٔ ۱۵۴حسنی چو دعا به سر فرازیشمارهٔ ۱۵۵دلبرا چشم من از اشک چو دریاچه کنیشمارهٔ ۱۵۶این چه رویست بدین زیبائیشمارهٔ ۱۵۷عشق بر من بزیان آوردیشمارهٔ ۱۵۸دست من اگر همچو دلم تنگ نبودیشمارهٔ ۱۵۹ای که در عشق صبر فرمائیشمارهٔ ۱۶۰خیزکاندر دلبری بر عهد و پیمان نیستیشمارهٔ ۱۶۱دیدی که عاقبت سر آن هم نداشتیشمارهٔ ۱۶۲دوش در گلستان سحرگاهیشمارهٔ ۱۶۳دلبر اینک رفت ایدل خون گریشمارهٔ ۱۶۴آخر چه کرده ام که شکایت همیکنیشمارهٔ ۱۶۵زهی بیوفا خود نگویی کجاییشمارهٔ ۱۶۶سخت آشفته جمال خودیشمارهٔ ۱۶۷مرحبا شادا زهی ای مه درآیشمارهٔ ۱۶۸اگر درد دلم را چاره بودیشمارهٔ ۱۶۹بیگانه وار یار ز من بگذرد همیشمارهٔ ۱۷۰تو ازین سنگدلی کم نکنیشمارهٔ ۱۷۱گرخوی بتم نیگ ببودی سره بودیشمارهٔ ۱۷۲سر آن داری با ما که بصحرا آییشمارهٔ ۱۷۳آه ار ترا ز درد دل من خبر شدی