شمارهٔ ۱۷۲
سر آن داری با ما که بصحرا آییساعتی سوی گلستان بتماشا آیی
پرده کج ندهی وعده بفردا نکنیکه تو امروزدهی وعده و فردا آیی
از سردست باین پای اگر آیی بربامپس یکی شرط دگر هست که تنها آیی
تو بدین نرگس بیمار چو پوئی سوی باغبعیادت بسوی نرگس رعنا آبی
از شکوفه چو ثریاست مرصع همه شاخای مه چارده آخر بثریا آیی؟
بهمه حال چنین هم بنماند بازآبروم صبر کنم تن بزنم تا آیی