گنج

شمارهٔ ۳۴

یکروز اگر زانکه ترا با تو گذارندبس قصه بیداد تو کز خون بنگارند
بس بی گنهان کز تو سحرگاه بنالندبس بیوه زنان کز تو شبانگاه بزارند
بس خاک که از دست تو ریزند بسربربس آب که از جور تو از دیده ببارند
غافل مشو ای خفته که از ظلم تو هر شبدر حضرت ایزد ز تو در سجده هزارند
گیرم ز کسی شرم نداری و نترسیتا پیش تو عیب تو همی گفت نیارند
باری زخدا هم بنترسی تو که در حشراین کرده و این دیده همی بر تو شمارند
بس شرم و خجالت که ترا خواهد بودنگر آینه فعل تو در روی تو دارند
این ناز و تنعم که تو در پیش گرفتیشک نیست که خوش میگذرد گر بگذارند