گنج

شمارهٔ ۱۰۴

یارب ار تو خوش درآئی چون بودنی که این از طبع تو بیرون بود
ذره سایه نیارد پیش توور همه خورشید بر گردون بود
از تو دشنامی بجانی میخرمزانکه دشنام تو هم موزون بود
بی تو اندر آتش دل غرقه امزندگانی بی تو زرین به چون بود
در فراقت آب دیده صرف شدبعد ازین هر قطره کاید خون بود
دوستی با دشمنانم میکنیمرگ اگر شیرین بود اکنون بود