گنج

شمارهٔ ۱۰۵

چگونه عاشقی را جان بماندکه چندین روز بی جانان بماند
دریغا جان که رفت اندر سردلبدل راضی شدم گر جان بماند
زهجرت هر شبی چندان بنالمکز آه من فلک حیران بماند
ز دیده اشک چندانی برانمکه چرخ از آب سرگردان بماند
ز تو چشم وفا هرگز ندارمجفا کن تا توانی کان بماند