شمارهٔ ۱۰۶
خنک آنکه معشوقه چون تو داردکه هرگز بیک بوسه یادش نیارد
وفا از دل تو کسی جوید ایجانکه خواهد که بر آب نقشی نگارد
مده وعده فردا که هجرت سرآنندارد که ما را بفردا گذارد
بزلفت سپردم دل و نیست برجایکسی دل بهندوی کافر سپارد؟
میان من و تو دلی گشت ضایعبیا تا ببینیم کاین دل که دارد
تو داری تو داری و داند همه کسولیکن بگفتن که یارد که یارد
مرا خود نمی باید این دل که ترسمکه درد سر دیگرم بر سر آرد