گنج

شمارهٔ ۱۰۳

قافیه: رافشاند۶ بیت
یارم چو سخن گوید از لب شکر افشاندچشمم ز فراق او هر شب گهرافشاند
گرباد نهد روزی در کوی توپا ایجانبس خاک که از دستت بر فرق سرافشاند
عاشق چو ترا بیند در کیسه نبیند زردامن ز وجود خود یکباره برافشاند
بس خون که دل از دیده بر چهره فشاند از توور با تو بود کارش زین بیشتر افشاند
ایکاش دل ما را صد جان عزیزستیتا هر نفسی بر تو جانی دگر افشاند
باتو سرو زر بازم کانکس که ترا خواهدچون شمع سراندازد چون برق زرافشاند