شمارهٔ ۱۴۷
اگر رخت از جهان بیرون نهی بهازین تر دامنان گر وا رهی به
تماشا گاه جانت بس فراخستاگر زین تنگنا بیرون جهی به
گل امید ازینان نشکفد هیچاگر خار دل خود کم نهی به
چوقوت شمع هم از شمع باشدحقیقت عمر او را کوتهی به
بگرد بید بی بر چند گردیغرض سایه است هم سروسهی به
زدونان سوی صاحبدولتی پویکه تیزخواجه از ریش رهی به
تملق کن چو دشمن گشت غالبچو درمانی ز شیری روبهی به
بهی کن گر کسی بد کرد با توکه داند هر کسی کز بد بهی به
نباید عیبم ار چیزی ندارمکه دست سرو آزاده تهی به
زعلم و حکمتت کاری نیایدبرو هم ابلهی کن کابلهی به