شمارهٔ ۱۴۶
زهی روی تو خار گل نهادهقد تو کو شمال سرو داده
مهت چون آفتاب افتاده در پایبسر چون سایه پیشت ایستاده
ز بهر عشوه ما وعده تودری ز امروز بر فردا گشاده
ز اشگ چشم من خیزد تف دلکسی دید آتشی از آب زاده؟
ز شرم روی چون ماهت مه چرخشود هر مه دو شب از خود پیاده
بپیش روی خوبت چیست خورشیدچراغی در ره بادی نهاده