شمارهٔ ۱۴۵
بامدادان بگاه خواب زدهآمد آن دلبر شراب زده
لب شیرین بخنده بگشادهسر زلفین را بتاب زده
سنبل زلف حلقه حلقه شدهنرگس نیم مست خواب زده
چون مرادید زاشک دیده چنانخیمه اندر میان آب زده
گفتم ای در وفا نموده درنگوی بخون رهی شتاب زده
چند باشیم در فراق رختبر رخ از دیده خون ناب زده
چند تابی تن ضعیف شدهچند سوزی دل غذاب زده
برخی ساعتی که بنشستیممن خجل گشته او عتاب زده