گنج

شمارهٔ ۱۴۴

چشم من چون بخت تو ناخفته بهکار من چون زلف تو آشفته به
فنتهٔ دل‌هاست چشم مست توشاید ار خفته است فتنه خفته به
چند گوئی من چه کردستم؟ بگوی!آنچه با من کرده‌ای ناگفته به
دل ببردی جان اگر خواهی ببرناوک تو بر نشانه خفته به
گفتی از من در دعا تقصیر نیستسینه از چونین محالی رفته به
با تو سر اندر میان خواهم نهادکز طبیبان درد را ننهفته به