گنج

شمارهٔ ۱۴۳

عشق تو و محنتی ز سر تازهدر شهر فکنده باز آوازه
سبحان الله که هر غمی کایدچون پای برون نهد ز دروازه
یکسر سوی دل همیرود گویمهان کیست منم کئی غم تازه
ننگم زوجود خویش میآیدکاین کار زحد گذشت و اندازه