گنج

شمارهٔ ۱۵۴

قافیه: ازی۹ بیت
حسنی چو دعا به سر فرازیزلفی چو قضا به دست یازی
طبع رخ اوست دل ربودنرسم لب اوست دلنوازی
زنگی دو زلف کافر اودل می‌ببرد به ترکتازی
وان ناوک چشم نیم‌مستشجان می‌بخلد به تیر غازی
ای زلف و رخت چو صبح و چون مشکدر پرده دریدن و غمازی
خورشید ننازد از خجالتشاید تو به حسن خود بنازی
عشق تو به جان همی‌کند قصدجانبازی باشد این نه بازی
چون با تو حدیث بوسه گویمخود را عجمی همی چه سازی
دل باز ده ار نه بوسه بفرستنه ترکی‌ست این سخن نه تازی