گنج

شمارهٔ ۱۵۳

قافیه: وی۷ بیت
سر ما نیستت فسانه مگویسیر گشتی برو بهانه مجوی
تو دگر یار تیز بازاریواب تو میرود بدیگر جوی
تو گل و لاله وزین معنیهم دو روی آمدی و هم خود روی
نه مسلمانی؟ آخر ای کافرچه دلست این؟ دلی ز آهن و روی
گفتی از تو چه برده ام آخردل من باز ده محال مگوی
خود چه بگذاشتی بمن جز غمبردی از من هر آنچه بردی بوی
نیم جانی بماند با من و بسواند گر آب خواه و دست بشوی