گنج

شمارهٔ ۱۱۶

با من ای دوست، ستمگر چو جهانی چه کنم؟هر چه خواهی ز جفا می بتوانی چه کنم؟
نیک و بد از بُن دندان تو می‌باید ساختنگریزد دل من از تو که جانی چه کنم؟
گر چو جان رخ بنمائی، چو جهان جور کنینبود سخت، عجب جان جهانی چه کنم؟
همه را باز نوازی، همه را بار دهیخود مرا یاد نیاری و نخوانی چه کنم؟
در سخن با همه کس شکَّر باری ز دهانبا من از بختِ من ار تلخ زبانی، چه کنم؟
دوش گفتی ز سر خشم بسوزم دل تودل تو داری و دل از توست و تو دانی، چه کنم؟
یاد دارم که تو با بنده نه چونین بودیمن همانم که بُدم، گر تو نه آنی چه کنم؟
خود گرفتم که زر و سیم به چنگ آرم بازبه جوانی که گذشت، آه جوانی، چه کنم؟
پای برجا نبُوَد با تو سخن‌های چنینچه دهم درد سرخویش و گرانی چه کنم؟