شمارهٔ ۱۱۷
این خبر داری که من آن نیستمبا تو بر آن شرط و پیمان نیستم
ناز در باقی کن اکنون کان گذشتور چنان دانی تو چونان نیستم
من همی دانم که دیگر گونهایتا بدین حد نیز نادان نیستم
گفتی از عشقم پشیمانی، بلیدر پیشمانی پشیمان نیستم
دل بدادم جان همی خواهی کنون؟بنده ام لیکن بفرمان نیستم
خواستم کردن نثار پای تولیکن اکنون بر سر آن نیستم
تیز کردی بر دلم دندان برومن حریفی آبدندان نیستم
چند گوئی رو دگر یاری بگیرگر نگیرم پس مسلمان نیستم